داستان موفقیت(قسمت اول)

?کلاس پنجم بودم، خیلی کوچک‌تر از اونی که مسیر دقیقی از موفقیت رو بشناسم.
فقط می‌دونستم از حسرت خوردن خوشم نمیاد.
یعنی از بچگی‌هام خوشم نمیومد به خاطر کارهایی که کردم و تصمیمایی که گرفتم پشیمون باشم و حسرت بخورم. حتی یه تصویر گنگ هم از آینده‌ای که خوشحالم کنه توی ذهنم نبود…
فقط همونی که گفتم، پشیمونی رو حداقل کن!
تیزهوشان، اون موقع یه مدرسه‌ی یه ساله توی شهر ما بود، نوپای نوپا…
با کلی اسم بزرگ و خوب، کلی هم حدس و گمان در موردش بود…
خوش‌بین بودند، نه خیلی خوش‌بین که اون‌جا مدینه‌ی فاضله است.
ولی خب، خوش‌بین در این حد که اگه خود آدم یکم توانایی داشته باشه توی اون محیطی که همه دانش‌آموزا از الک رد شدند و تو اون سن حداقل خونواده‌هاشون براشون به فرداهای یکم دورتر فکر کردند و خود بچه‌ها هم یکم تلاش کردند، می‌تونن پیشرفت کنن و توی مسیر درستی نوجوانی کنن…
اون موقع مدرسه‌ها دانش‌آموزا رو خودشون کاندید می‌کردند (فکر کنم دارم راجع به سال 76 یا 77 صحبت می‌کنم) و با خونواده‌های بچه‌ها در مورد تیزهوشان صبحت می‌کردند، راضیشون می‌کردند که این غول کوچولو اونقدرا هم وحشتناک نیست و بهتره بچه‌هاشونو توی آزمونش ثبت‌نام کنند.
یادمه مامان بابام توی اون جلسه که کلن 5 تا خونواده توش دعوت داشتند، نیومدند!! کار داشتن خب! مهم تصمیمی بود که گرفته بودیم!! اسمم رو برای ثبت‌نام از طریق مدرسه رد کردیم…
✏️ادامه دارد…
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *